ابراهيم اصلاح عربانى

645

كتاب گيلان ( فارسى )

رشتى ، ميرزا حبيب الله ميرزا حبيب الله رشتى فرزند محمد عليخان اصولى معروف به ميرزاى رشتى متولد سال 1224 هجرى قمرى است كه از ملا عبد الكريم ايروانى اجازه اجتهاد دريافت كرد و سالها از محضر شيخ انصارى درك فيض نمود و پس از رحلت او مرجعيت يافت و چنان شاخص گرديد كه به قول بعضى از فضلا معارض و مانندى نداشت . آثار وى عبارتند از : تقريرات فقهى و اصولى ، تقليد الاعلم ، الاجاره و الغصب ، كاشف الظلام فى علم الكلام ، الامامة ، اجتماع الامر و النهى ، حاشيه بر مكاسب ، شرح كبير بر شرايع اسلام و تقريرات درس شيخ مرتضى انصارى . از جمله شاگردان نامدار او سيد ابو القاسم اشكورى و شيخ عبد الله فرزند محمد نصير ديوشلى معروف به مازندرانى است . ميرزاى رشتى در ربيع الاول 1312 وفات يافت « 1 » . رفيع ، حاج ملا محمد حاج ملا محمد رفيع پسر ملا على از مردم فيلده رودبار بود كه به سال 1211 قمرى متولد شد و از شاگردان حجت الاسلام شفتى بود . وى پس از دست يافتن به مقام علمى آن‌زمان به رشت بازگشت و با عنوان شريعتمدارى مرجعيت يافت . مؤلف سفرنامه استراباد و مازندران و گيلان . . . كه كتابش را در سال 1277 هجرى قمرى نگاشته است درباره او مىنويسد : شريعتمدار در ازدياد آبادى ولايت و رفاه خلايق تلاشى داشته است . تعريض جاده رشت به منجيل و ساختن پل منجيل كه بعدها بر اثر سيل از جاى كنده شد از يادگارهاى زمان اوست « 1 » . حاج ملا محمد رفيع در سال 1292 ديده از جهان فروبست . زاهد گيلانى شيخ زاهد را به نام سلطان المحققين ، مرشد الاقطاب فى الارضين ، تاج الملة و الدين شيخ تاج الدين ابراهيم زاهد گيلانى مىشناسند كه به سال 615 هجرى قمرى در سياورود گيلان پا به جهان هستى نهاد . دستگير پير گيلان جمال الدين تبريزى شيخ و مريد شيخ شهاب الدين محمود بود و به دستورش چون ابو القاسم گيلك فقيرى از آن سلسله درگذشت مأمور انتقال جنازهء او به گيلان گرديد . در اين سفر خانوادهء شيخ نيز به همراه او بودند چون شهاب الدين محمود فرموده بود ، در اين سفر سرّى بزرگ نهفته است و بايد به دست تو آشكار گردد ، جمال الدين در بوته‌سر ، ده مالاوان سكونت گزيد . روزى ابراهيم در دوران كودكى يا نوجوانى لوح در بغل عازم مكتب بود ؛ جمال الدين او را بديد ؛ مجذوب نوجوان گرديد ؛ لوح از او بستد و دست بر سر و روى ابراهيم كشيد و فرمود : اين آن سرّى است كه بايد به دست من آشكارا گردد ، شك ندارم كه شيخ شهاب الدين مرا به خاطر تربيت اين طفل به گيلان فرستاده است . پس ارشاد و تربيت عارفانهء وى را به عهده گرفت . تاج الدين ابراهيم و پدرش از جوانى تا پيرى ، به كار كشاورزى و برنج‌كارى مىپرداختند و ابراهيم در همين احوال نيز خدمت جمال الدين تبريزى مىكرد . يك سال جمال الدين را تنگ‌دستى به جايى رسيد كه روزها بىقوت مىگذرانيد ولى براى عدم وقوف همسايگان به نياز مبرمش ، ساقه‌هاى بدون جو را در پادنگ مىكوفت . روزى به خاطر رهايى ازين فقر مقدارى محصول پنبه خويش را به شيخ داد تا به شهر برده بفروشد و با پول آن مقدارى برنج خريده بازآورد . شيخ چنين كرد و كوله‌بار را به دوش كشيد . در راه احساس خستگى نمود ؛ با كوله‌بار به درختى تكيه داد تا رفع خستگى كند . در اين‌زمان دانه‌اى برنج از سر جوال به زمين افتاد . ابراهيم آن را برداشت ؛ چون خواست به دهان برد جمال الدين را انگشت‌گزان پيش روى خويش احساس نمود . شرمگين و افسرده دل دانه را از دهان بازگرفت و به جوال بازگردانيد و چون از بوته‌سر به مالاوان رسيد و كوله‌بار در خانهء جمال الدين بر زمين گذاشت پير صاحبدل و روشن‌بين فرمود : « زاهد ، زهد كردى و آن يك دانه برنج نخوردى ! » از آن‌زمان تاج الدين ابراهيم به زاهد معروف شد و حقا هم اين لقب بر او برازنده بود . مردى كه حاضر نباشد يك دانه برنج از آن ديگرى را برگيرد و بخورد ، خود نفس زهد است . در عشق و ايمان تاج الدين به مرشد و پيرش نوشته‌اند كه روزى سيد جمال الدين در سماع بود ، شيخ را طاقت از دست بشد ، با وجدى تمام به سماع پرداخت . جمال الدين ازين كارش برآشفت و مريد را به سختى به زمين كوفت ، چنان‌كه شيخ بيهوش گرديد و در آن بيهوشى پير برانگيخته « كليد از كليددان دركشيد » و سه بار بر سر شيخ فروكوفت و با حال دژم به خانه بازگشت و اهل خانه را از ماجرا بياگاهانيد و گفت : اگر ابراهيم ترك من گويد دنيا و آخرت را با هم از دست بدهد و اگر به در خانه‌ام رو كند ، اين دو را تواما فراچنگ آورده است ! اهل خانه به تفحص بيرون آمد و شيخ را در كنار در بيهوش و خونين افتاده ديد و خبر به جمال الدين رسانيد . پير عاشقانه او را به درون آورد ؛ شكر ايزد بگفت و فرمود : ميان زاهد و پروردگار سه حجاب بود ؛ به هريك از جراحات كه به سر او وارد آمد يك حجاب مرتفع شد و كارش تمام گشت ! او به مقامى دست يافت كه همگان را ميسّر نيست . سرش را بشست و زخم‌ها را ببست . شيخ تاج الدين ابراهيم زاهد گيلانى بعد از ارتحال پيرش جمال الدين تبريزى تا بيست سال به مسند ارشاد ننشست و به تزكيه نفس پرداخت ؛ آن چنان جان و تن را تصفيه نمود كه حجاب دوئى از ميانه برخاست و ناظر نور لقا گرديد . در اين اوقات جمال الدين را به هيئت كامل مشاهده نمود كه به وى امر مىداد : « ترا حق تعالى مىخواهد كه به تربيت و ارشاد خلق قيام نمايى » و ازين زمان تاج الدين زاهد گيلانى به مسند ارشاد نشست و به دستگيرى پرداخت . نوشته‌اند بدانگاه كه صفى الدين اردبيلى به دنبال مرادش مىگشت ، امير عبد الله عارف مشهور به وى گفت : « اى پير ترك از شرق تا غرب عالم كسى

--> ( 1 ) . نگاه كنيد به : ريحانة الادب ، محمد على مدرس ، كتابفروشى خيام ، تهران 1347 ، جلد 2 ، صفحهء 307 ، 308 ؛ شرح حال رجال ايران ، مهدى بامداد ، انتشارات زوار ، تهران 1357 و لغت‌نامهء دهخدا . 1 . نگاه كنيد به : سفرنامهء استرآباد و مازندران و گيلان ، به كوشش مسعود گلزارى ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1355 ، صفحهء 169 و از آستارا تا استارباد ، منوچهر ستوده ، انجمن آثار ملى ، تهران 1347 ، جلد 1 ، صفحهء 497 .